حكيم ابوالقاسم فردوسى

939

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

نشستى بآيين شاهنشهان * بياراست كو بود شاه جهان ز يك دست بهرام منذر نشست * دگر دست نعمان و تيغى بدست همان گرد بر گرد پرده سراى * ستاده بزرگان تازى بپاى از ايرانيان آنك بد پاك راى * بيامد بدهليز پرده سراى بفرمود تا پرده برداشتند * ز درشان بآواز بگذاشتند بشاه جهان آفرين خواندند * بمژگان همى خون بر افشاندند رسيدند نزديك بهرامشاه * بديدند زيبا يكى تاج و گاه بآواز گفتند انوشه بدى * هميشه ز تو دور دست بدى شهنشاه پرسيد و بنواختشان * به اندازه بر پايگه ساختشان [ سخن گفتن بهرام با ايرانيان و پاسخ آنان ] چنين گفت بهرام كاى مهتران * جهان ديده و سالخورده سران پدر بر پدر پادشاهى مراست * چرا بخشش اكنون براى شماست بآواز گفتند ايرانيان * كه ما را شكيبا مكن بر زيان نخواهيم يك سر بشاهى ترا * برو بوم ما را سپاهى ترا كزين تخمه پر داغ و دوديم و درد * شب و روز با پيچش و باد سرد چنين گفت بهرام كآرى رواست * هوا بر دل هر كسى پادشاست مرا گر نخواهيد بىراى من * چرا كس نشانيد بر جاى من چنين گفت موبد كه از راه داد * نه خسرو گريزد نه كهتر نژاد تو از ما يكى باش و شاهى گزين * كه خوانند هر كس برو آفرين سه روز اندران كار شد روزگار * كه جويند ز ايران يكى شهريار نوشتند پس نام صد نامور * فرو زندهء تاج و تخت و كمر ازان صد يكى نام بهرام بود * كه در پادشاهى دلارام بود ازين صد بپنجاه باز آمدند * پر از چاره و پر نياز آمدند ز پنجاه بهرام بود از نخست * اگر جست جاى پدر گر نجست ز پنجاه باز آوريدند سى * ز ايرانى و رومى و پارسى ز سى نيز بهرام بد پيش رو * كه هم تاجور بود و هم شير نو ز سى كرد داننده موبد چهار * وزين چهار بهرام بد شهريار چو تنگ اندر آمد ز شاهى سخن * ز ايرانيان هرك او بد كهن نخواهيم گفتند بهرام را * دلير و سبكسار و خود كام را خروشى بر آمد ميان سران * دل هر كسى تيز گشت اندران چنين گفت منذر بايرانيان * كه خواهم كه دانم بسود و زيان كزين سال ناخورده شاه جوان * چراييد پر درد و تيره روان بزرگان بپاسخ بياراستند * بسى خسته دل پارسى خواستند ز ايران كرا خسته بد يزدگرد * يكايك بران دشت كردند گرد بريده يكى را دو دست و دو پاى * يكى مانده بر جاى و جانش بجاى يكى را دو دست و دو گوش و زبان * بريده شده چون تن بىروان يكى را ز تن دور كرده دو كفت * ازان مردمان ماند منذر شگفت